خانه وبلاگ
ايميل من
نویسنده
سارا
آرشیو وبلاگ
امرداد ٩٠
فروردین ٩٠
مهر ۸٩
خرداد ۸٩
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
فروردین ۸٥
لینک دوستان
مسافر بهشت
آسمانه
نیروانا
خواهرانه
مريد عشق
من و ام اس
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

برای مادر بزرگم : خورشید آذرپی
خورشید خانوم ! آهای خورشید خانوم جون ...
یادت هست ؟ صدای رضا را میگویم ، آهنگ صدایش را میگویم . وقتی صدایت میکرد ، وقتی با همان آوای همیشگی اش صدایت میزد . انگار این روزها هیچ چیز مثل صدای رضا رنگ و بوی آرامش نمیدهد . نمیدانم حسابش را داری یا نه ، چند سال شد که تابیدی و اثری از رضا نبود . زمان زیادی گذشته است از روزهایی که خورشید خیلی پررنگ تر از امروز بود.انگار جور دیگری طلوع میکرد . اثری از دم دمهای غروب نبود ، خبری از تاریکی نبود ، همه اش نور بود و روز . من خیلی دورم اما از همین راه دور هم احساس میکنم که بعد از رضا خورشید خیلی خالی شد . انگار شبیه شمعی که گرچه روشن است اما هر روز از قدِ قامتش کم میشود . چقدر دلم تنگ است برای روزهای کودکی ام ، برای عطر و بوی آن روزها که همه اش پر از شادی و زندگی بود ، روزهاییکه رضا میخواند و ما همگی میخندیدیم . خورشید با آن پای کوچک و ظریف حنایی اش به اتاق می آمد و با خود ظرفی پر از میوه به اتاق می آورد و ما در اتاقی به بزرگی قلبها و دلهای پدر بزرگ و مادر بزرگمان حسابی خوش بودیم .
کاش همانجا میماندیم . بابا بزرگم ساده بود و پاک و بی آلایش ، هنوز از سیاهی های دنیا دلگیر نشده بود و چشمانش برای دیدن خورشید زیبایش ، سو داشت . مادر بزرگم مثل همیشه مهربان بود و دوست داشتنی ، با آغوشی که بوی " مادر " میداد . با انگشتان سبزی که دیوار حیاط را زنده کرده بود .
چقدر شبهای آن حیاط را دوست داشتم ، چقدر صمیمی بود . با آنکه همه بودند باز هم جا کم نبود . روزهای جوانی مادرم که وقتی آنجا بودیم لبخندش طعم دیگری داشت ، حقیقی بود ،خوشحالیش ملموس بود .
به من بگو ، هنوز هم موهایت فلفلی است و فرفری ؟ رنگش حنایی است ؟ هنوز هم از همان ماست کیسه ای هایی که طعم کودکی مرا میدهد درست میکنی ؟ هنوز هم بابابزرگ میخواند ؟ هنوز هم چشم انتظا ر " احمد " هستی ؟ هنوز تصویر بافته شده آن زن در قاب گوبلن روی دیوار است ؟ هنوز از لابلای بقچه های کمد قهوه ای رنگ ، زندگی پیدا میشود ؟
نگو که تنها ماندی ، نگو که از ما زمینی ها خسته شدی میخواهی در آسمان بمانی ، نگو که دلت برای رضا تنگ است ، نگو که چشمانت بی فروغ شده است .
مادر بزرگ زیبای من ، آن عکس دو نفره ات را با عذرا یادت هست ؟ برای من ،تو همیشه همانقدر زیبا هستی ...
وقتی رضا رفت بی پدری را حتی اهل کوچه هم حس کردند اما باز هم صفای آن محله به خورشید بود ، به خانه ای که درش همیشه باز است ، به خانه ای که دوست دارم درش همیشه باز باشد و من بیایم و تو روی آن پله دم در منتظر باشی و چراغی که کوچه را روشن میکند همیشه از برکت تو روشن بماند .
مگر میشود به مشهد آمد و تو نباشی ؟ مگر میشود به زیارت رفت و تو منتظر برگشت ما نباشی ؟
مامان بزرگ سختی کشیده ام ،شاید زمان آرامشت رسیده باشد ،شاید رضا بیش از ما مشتاق دیدار تو باشد ...
مامان بزرگم حرفهای نگفتنی بسیاری بر دلم مانده که جرات نوشتنش را ندارم ...
داریم میاییم ... کمی صبر کن ...
" دعا کنید خورشید ما غروب نکند "
سارا
1390/5/27
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ - سارا
salam
cheqadr delam vase neveshtan tang shode... miduni moshkel ine ke in laptop lable farc nadare,manam dus daram farc benevisam,vali belakhare az ru raftam o didam ke kachi bah ze hichi...begzarim
zendegim kolan avaz shode,sepehr hame chizo avaz karde,nemidunam qablan ke sepehr nabud chejuri zendegi mikardim.. bache dari hamun andaze ke khoobe,sakht ham hast,felan ke shab o ruzemun avaz shode,chon sepehr ta 3 sobh bidare o az un taraf ta 1 zohr khabe!!! kolan gijam o taqriban hamishe chesham por az khabe!alan 2 nime shabe o sepehr ru ba'baee neshaste o dare bazi mikone,fek kon ke 2 sa'at pish sharbat hasasiat ke khab avar ham hast behesh dadam,nemidunam vaqean in qors ha o sharbat ha ta'sir daran?ma ke nadidim.
dus daram beram sare kar,vali vaqean nemidunam un sa'at e kare tulani ba bache emkan pazire ya na,baeede...
alan enqadr khastam o khab alud ke bavar kon ba ye cheshmke nime baz type mikonam! un yeki cheshmam misuze o dar hale baste shodane,nagu chera injam chon vaqean june bazi kardan ba sepehr o nadaram,va majburam enqadr sabr konam ke sepehr khabesh begire..
ye khoda!! reza dare film mibine : "talqin" sepehr dare miad soraqam,vali khabesh nemiad,
baz miam
خورشید
از روزگار عاشقی ابراهیم و خیر النساء ، از روزهای سبز باهم بودنشان ، تا به ثمر رسیدن بوته زندگی ؛ تا طلوع خورشید ...آمدن خوشید - خورشیدی که بوی بهشت میداد ، با همان عطر همیشگی نوزاد - برای بخشیدن رنگی جدید به زندگی ؛ رنگ طلایی .
از تنها شدن خورشید ، وقتی نیاز به آغوش مادر داشت تا مادر شدن پدر .
... و رفتن ابراهیم . از دست دادن پدر و دو مادر .مادری که رفته بود و پدری که مادر هم بود رفت .
و ماندن خورشید ، خورشیدی که حتی تابیدن را هم یاد نگرفته بود ، خورشیدی که آسمانش را از دست داده بود . از دست دادن هر آنچه پیشتر داشت و هرآنچه برایش مانده بود.
بازهم ماندن خورشید . ماندن خورشید تا آمدن رضا . رضا، چه وصف نکردنی نامی داشت . با دستی خالی اما دلی به وسعت آسمان که تنها خورشیدی برای تابیدن کم داشت . چه آرامشی داشت و با چه فراغتی زیست ، فراغت خیال. چقدر مهربان بود و چه به یاد ماندنی بود خنده های بی پایانش. از اوازهایی که در وصف خورشیدش میخواند تا چهچه هایی که در "علی علی " گفتنش میزد. رضا و عشقی که به بچه ها داشت و بچه ها ، و عشقی که به رضا داشتند.شعرهایی که برای بچه ها میخواند و قصه هایی که هنوز تا همیشه در گوش نوه هایش زنده مانده است. قصه هایی که خورشید هیچگاه نتوانست بگوید چون قصه گویی نداشت.
رضا و آخرین شب. آخرین شب ، رضا و بچه ها. بچه ها و ذوق همیشگی برای شنیدن شعر ها و قصه ها. آخرین شب که قصه هایش طولانی تر از همیشه بود. رضا و اخرین شب که گرد زمان از روی صدایش کنار رفته بود.
و ... رضا و بهشت .بهشت که سزاوارش بود.رضا وخوابیدن در خاکی که بوی رضا (ع) را میداد، بهشت رضا. رفتن رضا ، رضا و نماندن...
و بازهم ماندن خورشید.بازهم تنها ماندن خورشید. خورشید با آن موهای سپید و حنایی فلفلی اش. با آن دست و پای حنا بسته. با برکتی که به زندگی میداد. با دلی تنگ و تنگ تر ازهمیشه. برای آرامشی که اینک در خاک خفته بود . با احساس نا امنی ، با ترس از تنهایی ، ترس ازشبها ، شبهایی که انگاربعد از رضا طولانی تر شده بود و تنها ماندن امکان پذیر نبود.شبهایی که برای شنیدن صدای یک هم نفس بیشتر و بیشتر قدر رضای رفته را فهمیده بود...
و الهی تا ماندن خورشید... الهی تا نرفتن خورشید...
و رضا ، رضا که تا همیشه دوستش خواهم داشت.....
7/6/1382
سارا
پ.ن : به یاد پدر بزرگ از دست رفته ام ، برای مادربزرگم خورشید که در تنهایی روزگار خود را سپری میکند.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ - سارا
بچه موجود عجیبی است ...
انگار تکه ای از بهشت را میدهند دستت ، حتی نمیدانی چطور در آغوش بگیریش ، تنش عطری دارد که حتی یکبار بوئیدنش میتواند برای یک عمر مستی کفایت کند ، فراموش نکردنی است ، انقدر نرم و گرم و لطیف است که از زبریِ زمینی بودن نمیتوانی او را بدرستی لمس کنی. حضور پاکش خطی است بر هر چه بدی ، چشمانش زلال زلال مثل نهر های بهشت است ، برق چشمانش درخشانترین الماس دنیاست ، پوست لطیفش از هزاران گلبرگ گل لطیفتر است ، لبخندش سِحری دارد که هزاران خستگی و بیخوابی را از بین میبرد . آغوشش پر از آرامش است ، اگر "سپهر " باشد که نهایت خوشبختی است...
لذتی دارد مادر شدن که بالاتر از آن ندیده ام ، حس آرام و سبکی است که هیچ خستگی نمیتواند سنگینش کند . شیرینترین حس دنیاست ...
باور کردنی نیست که چطور زندگی قبل از او بوده است ، حتی لحظه ای نمیشود از او جدا شد ...
سپهر ، آسمان زندگی ماست که آمدنش روزهای قشنگ ما را زیباتر و روشنتر کرده است .
سپهر خوشبختی ما را کامل کرده است ...
خداوندا ، به اندازه ذره ذره آفریده هایت ، سپاسگزارم و بی اندازه ترا شکر میگویم ...
پيام هاي ديگران () link شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ - سارا
٩/١٠/٨٨ چهارشنبه صبح ساعت ١٠ و ۴۵ دقیقه "سپهر " بدنیا اومد .
قرار بود ساعت ٧ صبح سزارین انجام بشه ولی مریض بد حال دیگه ای باعث تاخیر تو کار من شد . خسته شده بودم . تنها روی تخت دراز کشیده بودم تا خانم دکتر بیاد راستش کمی هم ترسیده بودم . یواش یواش داشت خوابم میگرفت . بلاخره صدام کردن . وقتی وارد بخش عمل شدم سرمای زیادی بهم خورد حتی پرستارهاش هم سرد و یخ بودن . برای ضد عفونی کردن چند بار بتادین خالی میکردن روی شکمم . باعث میشد بیشتر سردم بشه . یکی گف چرا انقد بد اخلاقی گفتم خیلی سردمه ! نگاهم به ساعت افتاد ١٠ و ٣٠ دقیقه ! دکتر ُ دیدم که وارد شد ...
احساس کردم صدای ناله میاد ، یه ناله از دور ، بعد نزدیکتر شد . صدای خودم بود . پرستار گف بهوش اومد . پرسیدم بچه ام خوبه ؟ گف آره پرسیدم شما دیدیش؟ - نه . کسی نپرسید اسمت چیه یا سوالی که نشون بده واقعن حواسم اومده سر جاش! نگاهمو چرخوندم . یه نگاه آرامش بخش و نگران بهم بود . چه آشنا بود "رضا" بود. با لبخند پرسید حالت خوبه ؟ گفتم آره ، از پیشم نرو . گف نترس من پیشتم .
وارد اتاقم که شدم مامانم اینا با ذوق راجع به سپهر حرف میزدن . بلاخره دیدمش ! یک جفت چشم سیاه توی یک دایره گرد صورت با لبهایی که از گشنگی باز و بسته میشد و آماده شیر خوردن بود ! خیلی بانمک و دوس داشتنی ...
ادامه دارد...
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ - سارا
خدا رو شکر ...خوبم... دیگه چیزی نمونده.. دکتر تاریخ 9 دی ماه برای من گذاشته ..همه چیز عوض میشه و قطعن بهتر و بهتر میشه .. مسافر کوچولوم از راه میرسه .
فردا آخرین روز کاری منه ! این دوران هم گذشت و چه زود گذشت . با کلی خاطره از تاریخ 82/11/18 که برای اولین بار اومدم توی این شرکت تا فردا که آخرین روز کاریمه !
بازهم رضا مسافره بازهم دلم گرفته . دوست ندارم بره ولی دست من نیست و چاره ای ندارم.
کمتر حرف بزنم بهتره . میترسم باز فکرم به بیراهه بره .
هنوز هم مث همیشه التماس دعا دارم ......
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ - سارا
... پریروز دکتر بودم گفت که بهتره دیگه کارنکنم . البته یه 10 روزی میام و دیگه ...
خیلی برام سخته من 6 سال تمام توی این شرکت کار کردم و به همه چیز عادت کردم خداحافظی اصولن چیز سختیه . نمیدونم برگردم یا نه چون واقعن نمیدونم یه بچه چند ماهه رو کجا میشه گذاشت . ساعت کاری ما هم طولانیه و بهر حال هیچکس از ترافیک در امان نیست . نمیدونم چی میشه .
نمیدونم افسردگی بعد زایمان میتونه جلوتر هم پیش بیاد ؟ خیلی حساس شدم. یه بغض بیخودی هم توی گلوم گیر کرده که هرچی بیشتر جلوشو میگیرم سنگینتر میشه. فکرهام سر وته خاصی ندارند . ولی واقعن مثل هزار تو منو گیر انداختن . احساس تنهایی وافری دارم . و اینکه کسی منو درک نمیکنه .
مادربزگ مادری ام توی مشهد زندگی میکنه و چند وقته که مریضه . مامانم دلش پر میزد که بره پیشش ولی بخاطر بابا و الهام نمیتونست بره . دیگه حتی اینکه دلش میخواد بره ُ به زبون هم نمیاورد . شنبه فهمیدم که امام رضا خودش مامانم و الهام دعوت کرده !! هفته دیگه چهارشنبه میرن. خیلی غیر منتظره و باور نکردنی ! خیلیییییییی براش خوشحالم . برای جفتشون . اینه که میگن هرکسی نون دل خودشو میخوره .... وقتی فهمیدم که میخوان برن از خوشحالی گریه ام گرفته بود .....
احساساتم خیلی عجیب و غریب ناشناخته اس . هرچی زمان تند تر میگذره بیشتر میترسم ....تجربه ای ندارم و نمیدونم چه جوریه . زیاد شنیدم ولی واقعن این شنیدن با دیدن خیلی فرق داره ...
نگران رابطه خودم و رضا هستم . کارش خیلی زیاد شده . کار زیاد فاصله اجباری پیش آورده . دیر میاد . من خیلی دوست دارم که بیشتر با هم باشیم ولی متاسفانه وقتی میاد من دیگه انرژیم تموم شده . تا وقتی که به خونه برسه به کل حرفهایی که میخوام بهش بگم فک میکنم . ولی وقتی میاد و به نظر من دیر شده دیگه فرصتی واسه حرفهای من نیست . هربار که با همیم چه صبحها که برای سر کار اومدن آماده میشیم و چه شبها که کنار هم نشستیم بهش یاد آوری میکنم که خیلی دوستش دارم . اخه میترسم بااومدن مهمون کوچولو و جدیدمون سرمون حسابی شلوغ بشه و خستگی شب نخوابیدن ها فاصله دیگه ُ ایجاد کنه . پس حالا بیشتر بهش توجه میکنم تا اون دوران خیلی بهش سخت نگذره .
نمیدونم چرا خودم به شدت احساس کمبود توجه و محبت دارم ... این علت همون فکرهای بی سر و ته و احساس افسردگیمه ....
همش خوابم میاد . دستهام انقد ورم داره که به گزگز افتاده. به سختی میتونم مشتمو جمع کنم ! خیلی زود خسته میشم . حتی جاهایی که خودم هماهنگ میکنم توی جمعهایی که دوستشون دارم خیلی زود خسته میشم و کلافه . زود حوصله ام سر میره و دوست دارم تنها توی اتاقم روی تخت دراز بکشم و فقط به یه نقطه کور زل بزنم و به هیچی فک کنم .
همیشه روی کیبوردم یه آئینه دارم . حالا از نگاه کردن بهش بیزار شدم ! از بس که قیافه ام ورم کرده و نافرمه ! میگن تازه ورم بیشتر مال زمانیه که بچه دختره! شانس آوردم که مال من پسره وگرنه دیگه چی میشدم !
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ - سارا
سه سال از اون ٢ آبانی که عید فطر هم بود و روز عقد ما گذشت ...خیلی زود گذشت . طبیعتا باید خوش گذشته باشه .خیلی خوشحالم و یاداوری خاطرات اون روز هم برام زیبا و دلچسبه .
همه چیز خوبه . به خونه خودمون برگشتیم . البته یه شبهایی هم خونه مامان اینها هستیم اما بهرحال دوباره مستقل شدیم و اوضاع خیلی بهتر شده .اینطوری واسه همه بهتره . البته خانواده کلن مخالف بودن و نگران و میگفتن الان وقت خوبی نیس و بهتره که اونجا باشم تا توی خونه خودم با کارِ خونه و آشپزی خودمو خسته نکنم. اما خب حالا که رفتم و تا رضا از سرکار بیاد به کارهای خونه میرسم و کمی هم آشپزی میکنم میبینم که حالم خیلی خوبه .فقط نباید زیاد سر پا بایستم یا خم بشم چون کمرم به شدت درد میگیره .
هرچی بیشتر میگذره پسرم بیشتر خودنمایی میکنه . انگار توی دلم موج سواری میکنه از اینور به اونور ! چهارشنبه از اول فیلم دلنوازان شروع به شیرینکاری کرد تا جائیکه من واقعن با اینکه جلوی تلویزیون بودم فیلمو ندیدم و فقط داشتم کارهای بچه امُ نگاه میکردم .. جالب اینه که وقتی دستم روی دلم میزارم و برای مدتی نازش میکنم اصلن اصلن احساس نمیکنم پوست تن خودمه .واقعن احساس میکنم دستم به بچه میخوره و اون هم میفهمه که من دارم ناز و نوازشش میکنم چون وقتی دستم برمیدارم سریع عکس العمل نشون میده !
زمان به سرعت میگذره . سر کار هستم . تا روزی که بتونم بیام و برام منع پزشکی نداشته باشه. البته خیلی هم برام راحت نیست و اذیت میشم .
همه چیز خوبه . خدا رو شکر .
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ - سارا
ای خدای بزرگ!
تو بهترین حافظی! اگه کسی ُ به تو بسپاریم دیگه نباید نگرانش باشیم . منم همین کار رو میکنم ..
رضا ُ میسپرم به تو که هیچکس نمیتونه مثل تو ازش محافظت کنه . مخصوصن این روزها که مسافره و دل تنگ من هم جز با یاد و توکل به تو با هیچ چیزی آروم نمیشه . میسپارمش به تو که خودت صحیح و سلامت مسافر عزیزمو به لونه کوچیکش برگردونی...
پسر قشنگم ُ میسپارم به تو که توی این دوران پر تنش و پر استرس با هزار تا اتفاق جور واجور که هر روز میفته و همه میگن حرص نخور عصبی نشو آروم باش ... فقط و فقط تو میتونی سلامتشو تضمین کنی . خودت میدونی که دوس ندارم شرایط اینجوری باشه و همه تلاشمو همیشه برای پایداری آرامشش کردم . میدونم که جز تو هیچکس نمیدونه چه روزهایی داره میگذره با چه شرایطی و اون نی نی بی گناه من واقعن به جز تو پناه مطمعنی نداره ...
الهام - خواهرم ُ میسپارم به تو که بعد از گذر اون سالهای طولانی سیاه الان دوران نقاهتشو میگذرونه و کسی نیست که شرایطشو درک کنه . الان که بیشتر از هر وقت دیگه ای در معرض خطره و بسیار ساده و زود باوره . الان که دیگه نمیدونم با چه زبونی بهش راه و چاه نشون بدم و مطمعن بشم که فهمیده و خطا نمیکنه. الان که الهام اگه کار اشتباهی هم انجام میده از روی عمد نیست و تو خودت میدونی که انگار توی هپروت زندگی میکنه. این روزها خیلیییی نگرانشم . یعنی بودم . ولی میخوام با سپردنش به تو به آرامش برسم .
خودت محافظ مامان مهربونم باش . میدونم فرشته ایه که واسمون فرستادی. پس بیشتر از بقیه هواشو داشته باش.
بابام ُ هم به تو میسپارم .این روزهای ورود به میانسالی و شاید پیری زودرس تنها تو میتونی عزت و احترامشو حفظ کنی و بهش درک بیشتر و بهتری برای گذران شرایط فعلی بدی.
ای خدای بزرگ ! هر کاری که لازمه انجام بدم ُ از راهی که میدونی به من نشون بده .
خدایا من بنده شکرگزار تو هستم .از بابت هرچه که دوست داشته ام و به من داده ای و هرچه روزی و قسمت من نبوده و به صلاح به من ندادی و هرچه که دوست نداشته ام و با صلاح تو قسمتم شده است .
خدای مهربون منو تنها نزار . من خیلی احساس تنهایی و خستگی میکنم .....
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ - سارا
کسی آمد که حرف عشق را با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی
چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست
یه عمری راهه و در قدرت ما نیست
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
و هرجا برد بدون ساحل همونجاس
به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که اروم میشه تا فردا
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره
به عشقی که نمیبینی شبهاشو بی ستاره
دل ما رفته مهمانی
به یک دریای طوفانی...
...
کدوم عاشقیه که این دکلمه رو یادش نیاد؟ چه فرقی میکنه چه سنی باشی و توی چه شرایطی باشی ؟ خاطره وقتی میاد ترو برمیگردونه به همون زمان عاشقی . و پائیز فصل جوونه زدن عشقه ...
دوباره حالم خرابه . دوباره بوی پائیز و خاطرات قدیمیو و احساس اینکه هنوز یه دختر ٢٢ یا ٢٣ ساله هستم ...دوباره هرچی ترانه عشقیه به سمت من میاد . فک کنم این پسرم از دست مادرش هنگ کرده . شبها براش قران میخونم و توی طول روز هرچی آهنگ عشقی و پائیزیه توی ذهنم تکرار میشن .نصفه شبها بیدار میشم و دوست دارم ساعتها به رضا که غرق خوابه زل بزنم و با نگاهم نوازشش کنم . کاشکی انقد خوابم نمیومد ...
دوست دارم زودتر پائیز برسه و ساعتهای طولانی روی برگهای نارنجی خش خش کنان راه برم و برای پسرم از عشق بگم . یه سوز موذی دلچسب بره توی تنم و مستم کنه و توی دنج ترین کافی شاپ منتظر رضا بشینم تا بیاد و به یاد عادت قدیمی یک هات چاکلت سفارش بدم...
خدایا نمیدونم چه جور مادری میشم هزار تا امید و ارزو دارم که مادر خوبی باشم و بتونم دوست خوبی برای پسرم باشم . ولی خدایا تو میدونی که این حال و هوای عاشقیو خل خل بازی دست از سر من بر نمیداره . دوست دارم زیر بارون برم تا به ته هیچ برسم .
خدایا شکرت که به من نعمت چشیدن و رسیدن و داشتن یه عشق واقعیو دادی
اول رضا و بعد پسرم . دو تا عشق از دو جنس متفاوت و دوست داشتنی ...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ - سارا
